امضا: «محبعلی 90» (پایین چپ)
اکریلیک روی بوم
190×150 سانتیمتر
تاریخ اثر: 1390
مهرداد محبعلی، نقاشی با دغدغههای اجتماعی است؛ نقاشی که مخاطب را در فاصله میان مرگ و زندگی، نگه داشته و او را به تفکری عمیق در ماهیت زیستن، هویت، تاریخ، سیاست و فرهنگ وامیدارد. نقاشیهای او بر بستر سترگ بوم، گویی بازتاب لحظهای از تعلیق زمان است. لحظهای که تجربه و زیسته شده و از اینرو چندساحتی است و بیش از آنکه بتواند نظیری در واقعیت داشته باشد، تجسم اتوپیا یا دیستوپیایی میان واقعیت و مجاز است. لحظهای که هرچند بازنمود واقعی دارد، اما رویاگونه و نمادگرایانه نیز است و بدین واسطه ذهن مخاطب را در لبه اکتشافی دلپذیر از واقعیت و خیال نگه میدارد.
به بیانی دیگر آثار مهرداد محبعلی سرشار از روایت است. روایتی که نه آنقدر شفاف و سرراست است که خود را بر بیننده تحمیل کند و نه آنقدر مبهم و گنگ که بتوان از آن چشمپوشی کرد. آثار او دعوتی است از مخاطب تا روایت شخصی خود را از اثر داشته باشد، دعوتی که با جستوجو در میان تجربیات زیسته همراه است و به دنبال لحظهای تجربه مشترک از درد، اندوه، شادی، تعلیق، ماندن، بودن، رفتن و گذشتن است. چیزی که در لایههای درون ذهن، از هویت و معنای عمیق آن پرسش میکند و پاسخ را در دیدن آنچه گذشته و به تاریخ پیوسته میداند. از اینرو شخصیتهای تاریخی، سیاسی، فرهنگی و هنری در تابلوهای محبعلی حضوری پررنگ دارند. این حضور، بازتابی از واقعیت وجود انسانی است که در بستر گفتمانی همیشگی با مفهوم هویت، کنش انتقادی و نقش انسان در سرنوشت خود و دیگری شکل میگیرد.
نکته قابل تأمل در نقاشیهای محبعلی حضور نقاش در تابلوست که گاه مانند تابلوی حاضر در چند زاویه تکرار میشود. این حضور، همراه با تغییر زاویه از بیرون به درون است، بدین معنا که آنچه تصویر شده توسط هنرمند دیده نشده، بلکه زیسته و تجربه شده و بدین ترتیب در ساحت خاطره به درکی مفهومی و درونی بدل شده است. از این جهت آثار او بسان اتفاقی تجربه شده و چشمآشناست که از نگاه تیزبین هنرمند دیده شده و بر بستر بوم جاودانه شده است. گویی «ذکاوت این نقاش، اتفاقی را رقم میزند که در این دوره هنری و تاریخی ارزش بسزایی دارد و آن قابل بحث بودن آثار و مسیر طیشدهاش است. چیزی که کمتر در این بحبوحه مخوف تاریخی-اجتماعی نظارهگرش هستیم»[1].
اثر پیشرو بازنمایی تجربه لحظهای در بیمارستان است؛ لحظهای که گویی در میان زندگی و مرگ شکل گرفته و گذر تعلیقوار میان بودن و نبودن را تجسم بخشیده است. این تعلیق به واسطه نور و سایه شدید حاکم بر اثر تشدید شده و بر پارادوکس زندگی و مرگ، روز و شب، حقیقت و مجاز تأکید میکند. گویی جهان در میان دم و بازدم ایستاده و هستی میان علم، معجزه، خیال، واقعیت، شادی و غم به تعلیق درآمده و همه چیز در سکوتی سخت فرو رفته است.
[1] . مرشدلو، احمد (1391). دویدن در وسعتی باریک: درباره مهرداد محبعلی، تندیس، 4 مهر، ص 29.